تبليغاتX
زمزمه های غریبانه
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد
 

بهار بارانی ترین فرصت دلهای خستهء ان گل هاییست که رنگ سرخ حقیقت را به زردی

خزان ارمغان داده است ، زلال ترین زمانیست تا پرندگان تبعیدی به دیار خویش بازگردند و

در فراز طلیعهء روز،زندگی دوباره را اغاز نمایند. وساده ترین کلامیست برای شکوفا شدن

لحظه های محبت که فرصت دوباره گرم شدن را به اغوش طبیعت وعده داده است.

..................................................................................................

سلام به دوستای گلم

بهار داره میاد تا یه دنیا ارزو و تمنا با خودش بیاره ، بهار داره میاد تا به مخلوقات خدا ثابت

کنه که برای دوباره متولد شدن ، همیشه وقت هست...

امیدوارم در سال جدید، وجودتون سبز و دلتون باطراوت باشه...

ارزو میکنم که ارزوهاتون به زلالیه قطرات بارون بهاری باشه...

و دعا میکنم که همیشه مثل زمین،عزیز و مثل اسمان،دوست داشتنی باشید...

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 21:41  توسط هستیا  | 

دفتر عمر مرا

دست ایام ورقها زده است

زیر بارغم عشق

قامتم خم شد  

و

پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی ان قامت بالنده

هنوز !

.................................................................

خدا میداند که چقدر دلم از دیدن غم و خستگی نگاهت فشرده شد . کاش می توانستم بگویم

حاضرم برای وجود پرارزشت تمام زندگیم را بدهم تا لبخند گرمت را بر چهرهء مهربانت

ببینم،اما افسوس که نمیدانم ایا می توانم به حرف دل و توانایی وجود بی ارزشم تکیه کنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 23:43  توسط هستیا  | 

چقدر دلم برای خدا تنگ شده است

چقدر دلم برای پاکی و معصومیت دوران کودکی تنگ شده است

چقدر دلم برای اشکها و لبخندهای بی ریا تنگ شده است

چقدر دلم برای نگاههای ساده و صادقانه تنگ شده است

چقدر دلم برای کلمات زیبا و شفاف تنگ شده است

چقدر دلم برای داشتن یک دل با ایمان تنگ شده است

...

چقدر دلم برای خدا تنگ شده است

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 20:37  توسط هستیا  | 

 

نسیم ملایمی که می وزید،چهره اش را نوازش می داد و شوق زیستن را در وجودش بیدار

می کرد.احساس می کرد در بعد دیگری از زمان قرار گرفته است،بعدی که سراغازی بر

پایان رنج هایش بود.هرگز طعم خوشبختی را نچشیده بود.هر زمان می خواست حلاوت

زندگی را در جانش بریزد،تلخ وزهراگین شده بود.چرا؟مگر خواستهء او از زندگی چقدر

دوراز ذهن بود که دستیابی به ان مستلزم ان اندازه عذاب باشد؟چقدر احساس تنهایی می کرد.

دلش می خواست شانه ای مطمئن تن خسته اش را پناه می داد و الام دلش را تسکین

می بخشید...

و اکنون بعد از ان همه سختی به ان رسیده بود.احساسی خوب داشت و فکر می کرد برای

پیوندی مقدس،تنها نباید به عشقی اتشین متکی بود بلکه محبتی عمیق و پاک هم قادر است دو

قلب را به یکدیگر متصل کند.صداقت و صفای باطن کسی که دوستش میداشت تضمینی بود

برای روح خسته و سرگشته اش تا در کنار او به ارامش و امنیت دست یابد،ارامش و امنیتی

که کسی که عاشقانه می پرستیدش هرگز به او نداده بود...

با خود اندیشید اگر طعم عشق ان بود که او چشیده بود،دیگر دلش نمی خواست عاشق باشد.

اغوشی گرم و پرمهر که جوهر پاکش روشنی بخش لحظه های سرد و تاریکش باشد،برایش

کافی بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 17:25  توسط هستیا  | 

قبرها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتند،تا اینکه او سر قبری ایستاد و گفت : همین جاست.

پاهایش دیگر نتوانست بدنش را نگه دارد و به روی قبر افتاد . روی قبرش نوشته شده بود :

"اینجا ارامگاه عاشقی است که دستان بی رحم تقدیر و بازی شوم سرنوشت،او را چون شکوفهء

زیبایی از درخت چید و وجود عزیز او را برای همیشه از دوستدارانش محروم ساخت"

قبر را در اغوش گرفت و گریست.گریه ای تلخ و سوزناک.و همچنان مویه می کرد :

<< کی بود این اشنای غریبه که با نگاه سحرامیزش مرا اسیر زیبایی چشم هایش ساخت؟او که بود

که وجودش را با مهر و محبت سرشته بودند؟او کدامین راز خلقت بود که عشقی زمینی اما این چنین

پاک و بی الایش را در قلبش به ودیعه گذاشته بودند؟کسی که صدایش برایم از هر نوای دل انگیزی

خوش تر و از هر موسیقی ای گوش نوازتر...او که بود که با نگاهش دلم را به یغما برد،بعد رفت و قلب

پاره پاره و اسیرم را تنها در بیبانی سرد و خاموش رها کرد؟اگر می خواست به این زودی پربکشد،چرا

چرا امد و انسانی دیگر را اسیر و شیدای خود کرد؟خدایا کمکم کن که بتوتنم فقدان جانسوزش را

تحمل کنم...زندگی ادامه دارد و می دانم باید زندگی کنم،اما اخر بی او چگونه؟او که برای جسم

خاکی ام هوا و برای روح مجروحم مرهمی شفابخش بود...ایا می شود بدون او در این هوا نفس

کشید؟اگر می شود چرا احساس می کنم هر لحظه ممکن است خفه شوم؟چرا زنده بودن برایم تا

این اندازه سخت و دشوار است...خدایا فقط تو می دانی که چقدر تمنا دارم تا بار دیگر در عمق

چشمانش نگاهم را بغلتانم و چهرهء غمگینم را خندهء نمکینش گرم کند >>

همیشه ارزو داشت خانه اش را مرتب نگه دارد...می خواست هر گاه او خسته از سر کار می اید،

همه جا از تمیزی برق بزند...اما حالا باید بیاید ارامگاه ابدیش را تمیز کند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 15:9  توسط هستیا  | 

با این دل ماتم زده آواز چه سازم
 بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
 در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز
 با بال و پر سوخته پرواز چه سازم

 

به ساعت نگاه می کند،دقیقا ۲ ساعت است که تلاش می کند بخوابد اما به محض انکه

چشم هایش را می بندد،فکرهایش مانند فیلمی جلوی چشمانش رژه می روند... به گذشته

می اندیشد که با تمام خوشی ها و رنجهایش گذشت،به حال می اندیشد که با تمام خوشی ها

و رنج هایش در حال گذشتن است و او نمی تواند برای لحظه ای ان را در اختیار خود

در اورد،به اینده می اندیشد که هنوز نیامده است و نمی داند با خوشی خواهد گذشت یا

با رنج... چقدر دلش می خواست اینده را ببیند و خود رقمش زند.چقدر دلش می خواست

به حرمت رنجهایی که کشیده است،رنج های اینده اش را خودش انتخاب کند. چقدر

دلش می خواست به روزگار بفهماند که ارزوهایش چیست... چشم هایش را می گشاید،

نگاه سردرگمش را به اسمان  میدوزد و حدیث دلتنگی هایش را برای ماه زمزمه می کند:

اخر چگونه می توانم به گونه ای زندگی کنم که نه دلی را بشکنم،نه دلم شکسته شود...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 14:49  توسط هستیا  | 

 

مرا نديده بگيريد و بگذريد از من
 كه جز ملال نصيبي نميبريد از من 
 عجب كه راه نفس بسته ايد بر من و باز
 در انتظار نفس هاي ديگريد از من
 خزان به قيمت جان جار مي زنيد اما
 بهار را به پشيزي نمي خريد از من
 شما هر آينه ، آيينه ايد و من همه آه
 عجيب نيست كز اينسان مكدريد از من

                                                                 

 عجب فکرهای سمجی!چرا هر قدر که سرش را به این سو و ان سو می چرخاند،

فکرها مسیرشان را تغییر نمیدهند؟...چقدر دلش می خواهد لحظه ای چشمانش را

ببندد و در ارامش گرفتگیه اسمان غرق شود...اما افسوس که افکارش ارامش خیال

را از او گرفته اند...اخر چرا پریشانیش را در نگاه نا ارامش نمی بینند؟چرا حرف هایش

را نمی فهمند؟مگر او به چه زبانی سخن می گوید؟چرا پریشانیش را،حرف هایش را 

و عقایدش را به پای غیر عادی بودنش می گذارند؟مگر خواستن یک زندگی ارام و امن،

به دور از تشویشهای جوانی،غیر عادیست؟! 

                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:20  توسط هستیا  | 

اینم برف برای دوست گرماییم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 12:33  توسط هستیا  | 

همیشه دیر است و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی را که میشود امروز گفت ، کاری را که میشود امروز کرد نباید به فردا گذاشت زیرا همیشه دیر است.

بر خلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند هنوز زود است،من می گویم که همیشه دیر است.

هر کاری را که می خواهیم بکنیم کاری است که لااقل باید صدها سال پیش می کردیم.

بنابر این دیر شده هر کار که باشد ، این است که فرصت نیست کار امروز را به فردا بیافکنیم.

این روایت که فرموده اند : « برای دنیایت آنچنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرتت آنچنان که گویی فردا می میری » چقدر عالی است .

به این معنا است که برای کارهای زندگی فردی و مادی و شخصی ات فکر کن که همیشه وقت هست اما برای کار مردم و آنچه که درمسیر اصالت کار و مسئولیت انسانی است - کار برای دیگران و جامعه و انسانیت - دستپاچه باش ، همیشه بیاندیش فردا دیگر نیستی.

این است که من همیشه حرف آخر را اول می زنم چون نگرانم اگر از اول شروع کنم و به مقدمه چینی و امثال اینها بپردازم دیگر به حرف آخر نرسم.

                                                                              «دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 21:11  توسط هستیا  | 

اخیرا یکی از روانشناسان به نام پاول ژاگو نظریه ای را در مورد رنگ چشم مطرح کرده است.
از نظر او حلقه دور مردمک چشم در صورتی که واضح و کاملا مشخص باشد بارزترین نشانه شخصیت است.

دو تا چشم سیاه داری

چشمان تیره »
چشمان تیره رنگ و تقریبا مشکی مظهر حرارت و روانی است که منبع آن عاطفه ای شدید است که یا جنبه اخلاقی دارد و یا بر عکس جنبه خشونت و بیدادگری صاحب یک چنین دیدگانی ممکن است به صورت افراطی اطرافیان خود را دوست بداردو یا آن که به عکس بدون دلیل نسبت به آنان عداوت ورزد.رگه های بی اعتمادی به دیگران و نیاز به توجه از سوی ان ها و از سویی تمایل به تحت نفوذ در آوردن دوستان نیز در این افراد به چشم می خورد.

چشمان آبی پر رنگ »
مظهر یک شخص فعال,مصمم,خونسد و دقیق و پایدار و با پشتکار است.این گونه افراد دارای طرز تفکر اقتصادی و کمی مادی هستند.جوانب هر کاری را از زوایای مختلف بررسی می کنند و با آرامش کامل بهترین راه را انتخاب می نمایند اما صاحبان چشمان آسمانی یا آبی روشن غالبا خیال باف,رویایی,احساساتی,کم و بیش با نشاط و سطحی هستند به عبارت دیگر کمی بی احتیاط بوده و از قدرت آینده نگری کمتری برخوردارند.

رنگ های بلوطی و قهوه ای »
معمولا نشانگر کمال پرستی و بلند پروازی است,فراوانند روشنفکرانی که چشمانشان به این رنگ می باشد صاحبان چشم های قهوه ای عموما برای رسیدن یک هدف تمام تلاش خود را به کار می برند و از انگیزه کافی نیز برخوردارند اما به محض آن که با مانعی مواجه می شوند از سرعت عملشان کاسته شده و به مرور از حرکت باز می مانند آن ها به اصول و اعتقاداتی که در ذهن دارند پایبندند و دیگران را نیز تشویق به گرایش این گونه طرز تفکر می نمایند از تنهایی بدشان نمی آید اما در عین حال برون گرا نیز هستند و به راحتی می توانند با دیگران ارتباط بر قرار کنند.

خاکستری »
رنگ خاکستری هم تقریبا همیشه از یک انسان مثبت و متمایل به عمل و دارای استعداد کار فراوان حکایت می کند.

چشمان زرد و سبز »
نشانه تمایلات ذهنی و عاطفه ای دور از معمول است که گاهی نبوغ آمیز و زمانی مبتنی بر خیال بافی و گاهی غیر عادی است نشانه عصبانیت و ابراز شور و حرارت و عواطف شدید است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:8  توسط هستیا  |